گندم زار من

بدون عنوان
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
 

بعد از بیشنر از یک سال، دیشب ساعت سه و نیم صبح. خیلی باحال بود. 

این چند وقت مریضی حسابی منو ترسونده بود. واسه همین موهامو پوش کردم، خشک شه، یه وقت دوباره سرما نخورم. مث همیشه باید ساعت پنج می زدم بیرون به سرویس برسم. تو این هیری بیری کلامم گم شده بود. خداروشکر پیدا شد. اما موهام. فاجعه بود، هرکاری می کردم نمی خوابیدن. از قضا روز اول کلاسم با یه گروهی بود. خیلی دوست دارم بدونم الان راجع به من چی فک می کنن.