گندم زار من

آخرین روزای مجردی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠
 

مطمئنم دلم واسه این دوران تنگ می شه. همیشه اینجوری بوده، از سخت ترین روزها با حسرت یاد می کنم. دقیقا نمی دونم واسه چی. حداقل یه سال باید بگذره تا به جواب این سوال برسم.

اما مطمئنن دلم واسه یه چیزایی هیچ وقت تنگ نمی شه.

ظرف شستن، لباس شستن، جارو زدن.

و تنهایی. این خونه خاصیت عجیبی داره. بعضی وقتا که تنهام دیوارا به هم نزدیک می شن، انقد نزدیک که جایی برای نفس کشیدن هم باقی نمی مونه. من تنهایی رو دوست دارم، اما عجیبه که فرشته این تنهایی رو برهم نمی زنه. انگار خودمم و خودمم. واسه همینه از اومدنش خوشحالم.

انشالله که خوشبختی واقعی رو درک کنیم. برنامه ها دارم. یه زندگی معمولی چیزی نیست که منو سر ذوق بیاره. ازدواج کردم که راه رسیدنم به خداوند هموار بشه.

هستن کسایی توی همین شهر که عشق خداوند توی قلبشون خونه کرده. دیدمشون. سراسر وجودم حسرته. منم می خوام. عشق خیلی خوبه. خداوند رو دوست دارم. اما کافی نیست.