گندم زار من

عروسی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
 

 

صبح که پاشدم رکعت دوم نماز صبح، سوره یاسین رو خوندم. هر روز صبح که این سوره رو می خونم، دنیا به کام منه. اون روزم با وجود اون همه کاری که رو دوشم بود، همه چی برام آسون شده بود.

فقط دوست داشتم زود تموم شه. خیلی که طول کشید حوصلم سر رفت. فرشته هم آخراش خسته شده بود. از ساعت شش بیدار بودیم.

ساعت دو نیمه شب شروع کردم به شمردن پولا. انقده خوب بود. بهترین قسمتش بود. البته اگه فرشته ازم بپرسه می گم بهترین قسمت وقتی بود که رفتم دنبالش آرایشگاه. اما در واقعیت بعد از اون همه خرجی که کرده بودم، اون پولا واسم آب حیات بود. خداروشکر پول خوبی هم دراومد.

جالب اینکه همین که از خواب پاشیدیم، داشتیم لباس می پوشیدیم، خبر رسید که همسایه فرشته اینا به رحمت ایزدی پیوسته. درست روز عروسیمون.

فک کنم قبل از جنگ جمل بود که یه ستاره شناسی اومد پیش حضرت علی گفت ستاره ها می گن به این جنگ نرو، شگون نداره. حضرت فرمودند به جنگ می رم و انشالله بهترین جنگم رو هم خواهم داشت.

من هم فاتحه ای برای تازه مرحوم فرستادم و تو دلم گفتم می رم و انشالله بهترین عروسیمو خواهم داشت.

و واقعا هم همه چیز خوب بود. راحت تر از اون چیزی بود که فک می کردم.

خداروشکر.

باید اضافه کنم که فرشته یه کم دلتنگی می کنه. وقت رفتن که یک گریه ای راه انداخته بود.