گندم زار من

جنگل
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠
 

دو روز با مهدی اینا رفتیم جنگل های دوران. خیلی خوش گذشت. یه روزشم نهارو اونجا خوردیم. تا دیر وقتم موندیم بازی کردیم. منم تو تمام بازی ها برنده شدم. اینم عکس ماست.

موقع اومدن از دویست و پنجاه فیلم برتری که داشتم چنتاشو آورده بودم. موفق شدیم با فرشته دو تاشو ببینیم. خیلی خوب بودا اما چون تا چهار، چهارونیم صبح بیدار می مونیم، یه بار نماز صبح جا موندم.

توی این مدت خیلی با فرشته حرف زدم که نماز بخونه. همش امروز فردا می کنه. اون موقع می گفت تو سال جدید می خونم. حالا می گه رفتیم خونمون. اونموقع هم یه بهونه دیگه می یاره. نمی دونم چرا انقد واسش سخته. اما من بی خیال نمی شم.

تو این مدت هنوز واسه عروسیمون کادو می آرن، که باعث مسرت فراوانه. چون بعد از خرید مبل، دچار اقتصاد ریاضتی شدید و بی سابقه ای شدیم. و این کادوها رو به حساب روزی بغیرحسابی که خداوند در قرآن وعده داده بود تلقی نمودیم. چون اصلا روش حساب باز نکرده بودیم.