گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٧
 

انقد خسته ام که نگو. روی کاناپه به معنای واقعی ولو شدم. دعا کردم رئیس دست از سرم برداره. کلاسام از موظفیمم بیشتره، بازم کار اداری رو می ذاره روی دوش من. البته تمام خستگی ام به این موضوع مربوط نمی شه. نزدیک دو ساعت با بچه ها رفتیم پینگ پونگ.

قراره واسمون مهمون بیاد. پسرخاله های فرشته همراه با خانواده هاشون. فرشته داره واسه قرمه سبزی فردا بادمجان سرخ می کنه. بوش خوبه. گشنمه.

دیروز از سایت فیوچرمی نامه ای که دو سال پیش واسه خودم نوشته بودم، بدستم رسید. خیلی خدارو شکر کردم. اون روزارو یادمه. سراسر افسردگی. تو نامه نوشته بودم که بعداز ظهر می خوام برم از مجید فیلمارو واسه ترجمه بگیرم. خیلی از بیکاری گلایه کرده بودم. اما همش توکل بود. الان که شرایط رو نگاه می کنم، لطف خدارو می بینم. حول حالنا کرد مارو. ممنون خدا. هیچ وقت مارو رها نکرد.

راستی تبریک فرشته نماز می خونه. انشالله دووم داشته باشه.