گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳٠
 

مهمونامون دیشب رفتنی شدن. شهیاد و شهرام و مخلفات. صادقانه بگم، چندان حوصله مهمون ندارم. نه دوست دارم برم جایی نه کسی بیاد. البته این موضوع رو برای کمتر کسی عیان کردم. وگرنه تو بهترین حالت آدم برچسب افسرده بودن می خوره و در بدترین حالت همونجور که مادرم همیشه به من می گفت: "وحشی". از طرفی فرشته مهمون خیلی دوست داره.

برای همین وقتی فرشته خبر مسرت بار اومدن مهمون از شمال را با نغمه خوش الحانش به گوش جان من رسوند، بدون اینکه دست و پامو گم کنم، زیباترین خنده مصنوعی که می تونست روی لبام نقش ببنده رو تحویلش دادم.

نه که خسیس باشم. اصلا. از شلوغی خوشم نمی یاد.

خلاصه وقتی مهمونا اومدن به خدا گفتم، خدایا شما مهمون دوست دارید، منم ازشون پذیرایی می کنم. تا اونجا که کفشاشونم جفت کردم.

فرشته که دیشب از خستگی ولو شده بود. آخه دو روز موندن. الانم رد پای ویرانی همه جای خونه دیده می شه.

خداروشکر.