گندم زار من

قهر و آشتی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٦
 

خوب زندگی یه رابطه دو طرفه است. هر دو طرف باید به هم انرژی بدن.

نمی خوام یکطرفه به قضایا نگاه کنم، یا خودمو تبرئه کنم و فرشته رو محکوم. من می فهمم که اونم دلش واسه خونشون تنگ می شه. اما وقتی گریه می کنه، حسابی بهم می ریزم.

واسه شاد کردنش هرکاری می کنم. مسخره بازی در می یارم، ادا در می یارم، آهنگ می خونم. اما هر بار که گریه می کنه احساس می کنم هرچی زحمت کشیدم نقش بر آب شده.

منم واسه خودم یه زندگی ایده آل دارم، دوست دارم تو کپورچال باشم، خونم شومینه داشته باشه. تو حیاط مرغ و اردک پرورش بدم. مثلا نعنامون تموم شده باشه بعد با دوچرخه برم خونه خاله زیبا ازش بگیرم. اما کی توی این دنیا به زندگی ایده آلش رسیده. نمی شه که همش گریه کرد، زندگی رو به آشوب کشید. چه کاریه. اون بهشته که همه چی توش مرتبه.

البته دیشب منم اشتباه کردم، نباید ترکش می کردم. اما انگار دست خودم نیست. گریه حالم رو خراب می کنه. اعتماد به نفسمو از دست می دم.

شب رو با حالت قهر گذروندیم.

صبح با مهدی و علی رفتیم عیادت مادر آقا یوسف. بنده خدا برای سومین بار سکته کرده. توی کما بود. خلاصه توی ماشین سکوت کردم و به اتفاقای دیروز فکر کردم. هردوتامون مقصر بودیم. تصمیم گرفتم که من منت کشی کنم. وگرنه طبق گفته های خود فرشته، تصمیم گرفته بود قهر دو روز به درازا کشیده بشه. برگشتیم خونه با پررویی کامل انگا که اتفاقی نیافتاده باشه، شروع کردم به صحبت کردن. از خدا هم کمک گرفتم. جواب داد. معذرت خواهیم و پذیرفت. اما ظاهرا اصلا خودش رو مقصر نمی دونه که اهمیتی نداره.

به نظر من این دعوا ها تو هر خونه ای اتفاق میوفته. مهم بعدشه که زود برگردیم به هم. وگرنه همه آدما با هم فرق دارن.

این غرور زندگی خیلی از آدمای خوشبخت رو از بین برده.

هر وقت حرفمون می شه و من خودم به اندازه ده درصد هم مقصر بدونم، پا پیش می ذارم.