گندم زار من

11
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱
 

به سلامتی تموم شد. خیلی خوب بود اما واسه من خسته کننده.

زیادی شلوغ بود. همه بودن. حتی بعضی از آدما بودن که چن سال پیش فوت شده بودن (لااقل من اینجوری فکر می کردم)، توی عروسی حاظر بودن و این برای من برهانی بود مبنی بر معاد. تنها قسمت جالبش همینه که همرو آدم یه جا می بینه.

تمام کار عروسی روی دوش ما بود. خیلی سعی کردم که از زیر کارا در رم. و خیلی هم موفق بودم. از بدو تولد این کارمه و الان می تونم بگم توی این زمینه به درجه اجتهاد رسیدم. می دونم الان بعضیا می گن بابا تنها داداشت بودو نمی دونم چیو چیو چی اما به من خرده نگیرین. من خیلی تنبلم. اینجوری بار اومدم. هیچ کاریشم نمی شه کرد. کانت می گه من از خبر بد می ترسم، همونطور که از خبر خوش می ترسم. چون نظم زندگیمو به هم می ریزه. منم همینم. دوست ندارم روال زندگیم دستخوش تغییر بشه.

امروز پاتختی بود که آقایون رو راه ندادن. و این برای من یه سوال شده که اون تو چی کار می کنن. جدی چی کار می کنن. چرا آقایون نباید بیان، مگه چی می گین به هم.