گندم زار من

راننده سرویس (اژدهای پشمک بسر)
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٢
 

این همه منتظر رفتن راننده سرویسمون بودیم، معلوم شد آقا تازه همینورا خونه خریده. واسه اذیت کردن ما هر کاری که از دستش بر بیاد انجام می ده. انقد شروره. انقد ازش بدم می یاد. همیشه از یه مسیری می ره که ما نیم ساعت دیرتر برسیم.

هر روز باهاش یه داستان داریم.

من تا جایی که می تونم سعی می کنم، ناراحتی هارو خونه نیارم. سوره قل هو الله رو قبل از اینکه وارد خونه بشم می خونم که آرامش حکم فرما باشه.

تقریبا همیشه خوبه. خونه که می رسم خستگی هام در می ره. اما خوب بعضی وقتا نمی دونم واقعا من تند حرف می زنم، چه جوریه، جو خونه یه کوچولو متشنج می شه. فک کنم فرشته خیلی حساسه. ساده ترین حرفا که هیچکیو ناراحت نمی کنه، بهم می ریزدش. واقعا می مونم چی گفتم.

باید یه کم بهم حق بده خوب. تو محیط کار حلوا پخش نمی کنن.

اما انصافا یاد روزایی که فرشته نبود می افتم. خیلی خدارو شکر می کنم که دیگه اون روزا رفتن. دوست دارم بیشتر از من زنده بمونه. دیگه حوصله روزای بدون فرشته رو ندارم. چند شب پیشا خواب دیدم، خانومی قبل از اینکه من بیام خواستگاریش، ازدواج کرده، با اینکه فقط خواب بود، صبحش اما انقد اعصابم بهم ریخته بود.

خو دوسش دارم. گلمه.