گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧
 

امروز روز خیلی خوبی بود. آموستا (محمد امین) اومده بود. با فرشته تصمیم گرفتیم ببریمش پارک. کاری که مادرش هیچ وقت انجام نمی ده.

غروب توپ پلاستیکی که با فرشته خریده بودیم و برداشتیم و رفتیم پارک جلوی مغازه مهدی. این توپو من و فرشته خریده بودیم تا تو خونه باهاش فوتبال بازی کنیم. یه بار هم مسابقات پنالتی راه انداختیم که با نتیجه فاحش پیروز شدم.

امروز امین و فرشته توی یه تیم بودن و من طرف مقابل. فک نمی کردم ببازم.

اصلا من یه اخلاق بی خاصیت دارم. همیشه دوست دارم برنده بشم. انقد لجم می گیره می بازم. حتی وقتی با بچه ها هم بازی می کنم نمی تونم بی خیال بردن بشم. امین بعضی وقتا اعتراض می کنه، می گه دایی بذار یکمم من ببرم.

خلاصه امروز شانس با من یار نبود. پنج بر دو باختم. البته قوانین خیلی سختگیرانه بود. مثلا اگه امین توپ رو می زد تو چمنا (اوت) گل قبول می شد. اما اینا بهونه است. فرشته یه گل لایی بهم زد. باید خجالت بکشم. هرچی باشه دختره.

بعد از بازی هم رفتیم پیش مهدی نفری یه بستنی قیفی با حال خوردیم.

روز خوبی بود (اگه این گل مراد بتونه به وظیفش خوب عمل کنه، داره باعث شرمساری می شه. جمع و جور کن خودتو).