گندم زار من

پارک
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳٠
 

دیروز از بعد از اذان صبح همینجوری بیدار بودم.
رسیدم خونه دلم می خواست فقط بخوابم. سحر زنگ زد به فرشته که داریم می ریم پارک آش بخوریم، شما هم بیاین. دیگه دیدم فرشته از صبح خونه بوده، قبول کردم.
فک نمی کردم خوش بگذره اما تا زمانی که طوفان بشه خوب بود. والیبال بازی کردیم. توی باد بدمینتون بازی کردیم.

اگه طوفان نمی اومد تا ساعت دوازده می شستن. واسه همین متوجه شدم که اون طوفان از جانب خدا بود، باعث شد زودتر به تخت گرم و نرمم برسم.

صبح انقد خوابم می یومد، تو سرویس خوابیدم. اتفاقی که کمتر می یوفته.