گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۸
 

از آفت روزهای تعطیل همین بس که مهمون بیاد. یه روز آدم می خواد استراحت کنه. از خستگی دارم هلاک می شم. بچه های خواهرم اومدن، خدا حفظشون کنه اما واقعا کلافه ام.

دوشنبه با بچه های گروه زبان رفتیم کوه. خیلی خوب بود.  کلاسا تموم شده واسه همین تمام هفته به ورزش گذشت. صبح و بعداز ظهر شنا و پینگ پنگ. تو گروه بمونیم رئیس واسمون یه کاری جور می کنه. اینه که وقت ورزش همه با آمار کامل حاظر می شیم. خدا حفظمون کنه.

گروه اداری شو از دست داده، همه کارا افتاده گردن خودمون. بدم میاد. خودمون یه عالمه کار داریم.