گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠
 

امروز پوست آجیلارو همرو ریختم تو دامن فرشته. فرشته هم همرو ورداشت ریخت تو کیفم. منم آبپاش آبو ورداشتم فقط می خواستم تهدیدش کنم. اونم یه لیوان پر آب برداشت. گفت بریزی می ریزم. نمی خواستم بریزم، اما انگار دستمو زیادی رو ماشه فشار دادم. شققققق فرشته هم لیوان آب و خالی کردن رو من. دیگه بپاچ بپاچ شروع شد. خیس آب شدیم.

نهارم می خواستیم بریم خونه علی اینا. موهای فرشته خیس. حرصش دراومده بود.