گندم زار من

13
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤
 

من یه هیولا درون خودم دارم، و اصلا دلیل اینکه اینجام اینه که هیولام هم بتونه بدون سانسور، هر چی دلش خواست بنویسه. این که کسی اینجا منو نمی شناسه یه جورایی واسم نعمته. خیلی ها هستن که توی یه شهر آبرو دارن، دست از پا خطا نمی کنن. اما وقتی می رن جای دیگه خود واقعیشونو نشون می دن. اینجا هم خود واقعیه منه. ترکیبی ضد و نقیض از یک پسر بچه و یه پیرمرده خمیده فرتوت.

بعد عروسی همه جا این جمله هارو می شنیدی که چقد خوشحالیم سرو سامون گرفتن یا چقد دلمون تنگ می شه واسشونو از این حرفا. گاه و بی گاه این جمله ها از زبون من هم در می یومد و یه لبخند هم که ظاهرا حاکی از رضایت از وضع موجود بود روی لبم نقش می بست و چشمام حالتی می گرفتی که انگار به افق های دور دست خیره شده و براشون آرزوی موفقیت می کنه. اما سرم که خلوت تر شد در خودم دقیق شدم ببینم واقعا چقد خوشحالم که برادرم ازدواج کرده.

اینجا بود که به خداوند یکتا پناه بردم.

چرا که نه تنها یک ذره شادی هم در خودم احساس نکردم بلکه هیچ شادی در خودم احساس نکردم. اصلا از روی دلتنگیو این حرفا نیستا که مثلا بگم آخ داداشم ازدواج کرد، دیگه کمتر می بینمش. نه بابا، خودمو که نمی خوام گول بزنم. از روی حسادت هم نیست که این حسم روی اطرافیانم کار نمی کنه. نمی دونم دچار یه بی تفاوتی نسبت به اتفاقای اطرافم هستم. یا بطور خلاصه باید بگم که

اینجا یک هیولا زندگی می کند.

 

پی نوشت: اما یادمه خواهرم ازدواج کرده بود خوشحال بودم.

آه البته اون هم به خاطر این بود که اتاقش به من می رسید.