گندم زار من

مسخره
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢
 

تعطیلیارو رفتیم شمال. هم من هم فرشته به روز شماری افتاده بودیم که کی تعطیلی می رسه. خوش گذشت. بهترین قسمتشم دوچرخه سواری من و فرشته ساعت یک شب تو کپورچال بود.

طبق قرار قبلی فرشته اونجا موند. آخه سال مادربزرگمه. خلاصه همین بهونه شدو موند.نامرد. الان از شنبه تنهام. مطمئنا دفعه دیگه نمی ذارم بیشتر بمونه.

البته این ظاهرا قولی بوده که من زمان عقد به فرشته دادم. مبنی بر این که بذارم هر دو ماه یه بار بره اونجا یه چند وقتی بمونه. من که یادم نمی یاد. اما اگر چنین قولی هم داده باشم، اونو به زیر دوپای خودم می ذارم.

خوب منم تنها می شم، اونم یه کم پا بذاره روی دلش، گیریم همه خانوادش اونجا باشه، یکم سختی بکشه. چی می شه. اگه وقته خوشیه ماله هردوتامون، وقت سختیم باید صبور بود دیگه.

خلاصه پیش بینی ها داره به حقیقت نزدیک تر می شه. هرچی بیشتر بگذره، روانپریشیم بیشتر می شه. الان یه کم حالم بده و دارم کم کم می رم تو مود گیردادن.

دیگه اینجوریه دیگه.

می دونم چه جوری می شه ازش انتقام گرفت. کافیه چایی بخورم بعد لیوان رو بلافاصله نشورم، بذارم چایی توش بمونه. آره فکر خوبیه. شایدم روی گاز آب بپاشم بعد خشک شه، جای لکه ها بمونه.

امروز توی اس ام اس با لفظ مسخره خطابش کردم. از اونجایی که توی خونه ما حرف زشت و فحاشی به کل ممنوعه، کلمه "مسخره" دشنامی بس زننده تلقی می شه.

بگی یه ذره عذاب وجدان داشته باشم. بگو یه کوچولو. اصلا. الان اونجا داره خوش می گذرونه بعد من اینجا به گل ها آب می دم. اصلا می گردم یه کلمه بهتر پیدا می کنم که هم قوانین رو نقض نکنه، هم دلم خنک شه.