گندم زار من

بی تربیتا
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠
 

امروز از اون روزای طوفانی من سر کلاس بود. ما هم دانشجو بودیم. خاک پای استادمون بودیم. کم مونده شوخی فیزیکی با ما بکنن. انقد که این گروه بی ادبن. یعنی اگه آمار بگیرن، ده بار بیشتر از اینکه به استاد و تخته نگاه کنن به ... شون نگاه می کنن.

یه نفرو که انداختم بیرون، بعدشم رفتم پیش مسئول آموزش. گفتم آقا من تو این کلاس درس بده نیستم. پاشدم اومدم دفترم.

خلاصه زنگ آخر با یه عالمه خواهش و تمنا از طرف آموزش و دانشجوها دوباره برگشتم سر کلاس. اول از همه بی ادبترینشونو انداختم بیرون. گفتم یا جای شما سر کلاس منه یا جای من سر کلاس منه.

حالا عین جمله بالارو نگفتم. اما همیشه وقتی عصبانی می شم، شیرازه کلام از دستم در می ره. جملات قصار زیاد می گم.

هنوز فکرم درگیره. باید خودمو آروم کنم. بیچاره فرشته از صبح خونه تنها بوده، انصاف نیست دلخوری های کارمم ببرم خونه. اما خداروشکر به این تجربه نیاز داشتم.