گندم زار من

مهمونی
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٤
 

امروز دوستای دوران دبیرستانمو دعوت کرده بودیم. میثم و ابوالفضل به همراه خانواده. معمولا دوستامو نگه نمی دارم اما اینا واقعا فرق دارن. خیلی دوستای خوبین. تو تمام این مدت مثل یه گوهر قیمتی نگهشون داشته بود.

میثم پدر شده یه پسر کوچولو داره به اسم محمد هادی.

خلاصه از دیروز فرشته بنده خدا، در تکاپوی مهمونی بود. همه جارو سابیده بود. این تمیزی تبعاتی هم داشت. مثلا دیگه نمی تونستم رو تخت بخوابم، چون روکش روش خراب می شد. یا زمانی که برای چندمین بار رفتم سرویس، بانگ اعتراض فرشته بلند، که چقد می ری اونجا، وایسا مهمونا بیان بعدا برو دیگه.

یه عالمه غذای خوشمزه هم درست کرده بود که انصافا سربلندم کرد. خیلی خوشمزه شده بود.

چون خانوماشونو تازه می دید، ارتباط برقرار کردن واسش انگار یه کم سخت بوده. همش سعی می کردن یه موضوعی رو پیش بکشن تا حرف کم نیارن. اما من و میثم و ابوالفضل از هر دری سخن گفتیم.

الانم یه عالمه نابسامانی و بشقاب مونده واسه تمیز کردن. خدا کنه لازم نباشه من کار کنم. انقد خوردم در حالت خلسه بسر می برم.