گندم زار من

احیا
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱
 

روز اول و دوم احیا رو به کلی از دست دادم. برنامه ریزی کردم که شب آخرو هرجور هست، بیدار باشم. چاره کار ساده بود. بیش از دو ساعت خواب در بعدازظهر.

همین که پاشدم یوسی (داماد عزیز) زنگ زد و با مهموناشون رفتیم باغ. خیلی خوب بود. مخصوصا بخش خوراکی ها. انقد خورده بودم که برای اولین بار تمام روز بعدشم که روزه بودم، احساس سیری می کردم. این امر فرشته رو به تعجب واداشت.

اخلاق من اینکه وقتی پای خوراکی در وسط باشه، با همه کس آشنام. همسر همیشه در خصوص نجابت شکم مطالبی رو ذکر می کنه، اما هیچ وقت به کنه مطلب نمی رسم. فقط سرم رو در جهت تایید تکان می دم، که الکیه.

توی باغ درخت گردو و یه نوع آلو هم بود که در همان اوان کار مورد شناسایی قرار گرفت. با همکاری فرشته میوه های زیادی رو با خودمون خارج کردیم. یه نوع آلو هسته جدا و گردو. البته نه اینکه ممنوع باشه، اما خوب باید آبروی خانوادگیمونم حفظ می شد. خدا می دونه که این کار سختیه.

ساعت دوازده و نیم دیگه خونه بودیم. سوره عنکبوت و روم و یاسین رو با دقت خوندم. یک عالمه هم دعا کردم. واسه جوادو مادر آقا یوسف و مادر استاد.

چنتا دعای ویژه هم داشتم. یکی اینکه تو این سال شدیدا اهل تفکر بشم و دوم اینکه طی الارض یاد بگیرم تا بتونم راحت برم سر کار و برگردم. خیلی هم توبه کردم. از رحمت خدا سراسر امید بودم.

دیگه تا نماز صبح بیدار موندیم. بعدشم بیهوش شدیم.

انصافا خوب بود. انشالله سال بعد هم این دنیا (اگه زنده بودیم) یا اون دنیا (اگه مرده بودیم) بتونیم احیا بگیریم، بهتر از امسال.