گندم زار من

سفر اجباری
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
 

شنبه هفته پیش از این تریپای انرژی برداشته بودم. سلامم با لبخند همراه بود که مثلا اول هفته است، شاد باشیم، جهان زیباست، انرژی مثبت بدیم بهم. از این مسخره بازیا. آماده می شدم برم سر کلاس که خبر رسید باید به یک "سفر اجباری" برم.

زازارچ. اونهمه انرژی مثبت پودر شد. تو دلم می گفتم باید مث همیشه اول هفته رو با افسردگی شروع می کردم. اصلا هیچ شنبه ای با لبخند سنخیت نداره.

خلاصه هول هولکی هرچی می تونستمو جمع کردم، بنده خدا به فرشته هم زنگ زدم که ما رفتیم. حالا شانس آوردم خواهر خانومم فرداش داشت می یومد خونه ما. اینجوری حداقل خیالم راحت بود که همسری تنها نیست.

"سفر اجباری" شش روز به طول انجامید. نمی تونم بگم بد بود. چون خیلی هم خوب بود. اما چون واسه دو روز برنامه ریزی کرده بودیم و هیچی نبرده بودیم، روز بازگشت وضع متوحشی داشتیم. ریش بلند، ناخن دراز واه واه واه.

اتفاقای زیادی توی این سفر رخ داد که شرم آورترینش بیمار شدن من به خاطر پرخوری بود. پذیرایی بی حدو حصر میزبان همه رو وقیح کرده بود. باز من خیلی خوب بودم، عده ای تمام اعضای بدن رو از کار انداخته و فقط اعضایی که در بلع و هضم مفید فایده بودند را در حالت فعال نگه داشته بودند. خلاصه بعد از مریضی توبه کردم و دیگه تا آخر سفر فقط در حد بقا غذا می خوردم.

روز آخرم با دست پر فرستادنمون خونه.

در واقع فقط یه کم دوری خانمی اذیت کرد، وگرنه همه چی خوب بود.

اینم منم. وقتی نبودم همسری جای منو حسابی خالی کرده بود و خوسه رو به جای من سر سفره گذاشته. زیرش پارچه گذاشته یه موقعه نریزه.

این هم دوباره منم که مثل همیشه رفتم سر قابلمه و دنبال گوشت می گردم. قانون من ساده است. به ازای هر قاشق یک گوشت نسبتا بزرگ. نمی دونم چرا همه با این تفکر مترقی من مشکل دارن. زمانی که گوشت یا مرغ به پایان برسه با صدای آژیر آمبولانس رهسپار قابلمه می شم. البته این در وهله اوله اگه اونجا چیزی پیدا نشه به بشقاب فرشته حمله می کنم. خوسه هم اینجا تو مرحله اوله.