گندم زار من

تمرین زندگی
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳
 

تقریبا یک هفته در میون ما، مهدی اینا و علی اینا پنجشنبه ها دور هم جمع می شیم. تقریبا تا اذان صبح بیدار می مونیم. خیلی خوش می گذره. شش نفره بازی می کنیم. تو تمام بازی ها تقریبا همسر عزیزتر از جانم می بازه. من نمی دونم چرا انقد بی اعتماد بنفسه. کافیه یه کم عقب بیفته، دیگه تمومه. انقد حرف های مایوس کننده می زنه.  هی بهش می گم بابا قوی باش. این هفته که تا مرز گریه پیش رفت.

با همین چیزای کوچیک می شه در خودمون اخلاقای خوبو نهادینه کنیم. مثلا من توی این بازی هایی که پنجشنبه انجام می دیم اصلا نامردی نمی کنم به این امید که تو زندگی واقعی هم بتونم عدالت رو رعایت کنم. فرشته هم باید قوی بودن همین جاها تمرین کنه. اگه قرار بود بره سر کار چی. هر روز یه حرفی بشنوه، بی عدالتی ها و پارتی بازی ها رو ببینه.

یه بازی جدیدهم من و همسری اختراع کردیم به اسم شَخَف که مخفف شرط بندی های خانگی فودباله (همون فودبال درسته). توی یک ماه تمام بازی های فوتبالی رو که از تلویزیون می بینیم پیش بینی می کنیم. هرکی امتیاز بیشتر بیاره، خرید تجملاتی ماه بعد رو از آن خودش کرده. در پایان سال هم هرکی بیشترین امتیاز رو بیاره مبلغ قابل توجهی نصیبش می شه که می تونه بدون هیچ سوال و پرسشی خرجش کنه. از الان واسه اون مبلغ قابل توجه دندون تیز کردم. حتی می دونم چی می خوام باهاش بخرم. (خیلی خوبه که همسر آدم فوتبالی باشه. خداروشکر.)

از دیگر اتفاقات قابل توجه این که با پول اون پایان نامه ای که نوشتم یه رایانه پی سی هم خریدیم. می خوام خوساج (لپتاپ) رو بیارم محل کارم.