گندم زار من

تولد در بهت و حیرت
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
 

به خاطر مسافرت قرار شد که تولدمو سه روز زودتر بگیریم. همسر عزیزم هم من رو در سورپرایز کامل فرو برد. فکر می کردم که قراره فقط یه کیک نصیبم بشه. آخه هدیه تولدمو دو ماه زودتر گرفته بودم. بنسای (درخت مقدس) که از نمایشگاه گل و گیاه خریده بودیم. پولشو فرشته خانمی داد. واسه همین انتظار کادو نداشتم. اما نگو همسر مهربانم به شکلی کاملا مخفیانه مشغول پول جمع کردنه.

می دیدم این ماه اصلا باشگاه نرفت. من خنگ پرخاشگری می کردم، بهش می گفتم تو اراده نداری، اسیر خوابی، حتی خوسه بهش لقب شلمان داده بود. اما تو تمام این مدت خانمی داشته پول جمع می کرده. پول تو جیبیش کفاف نمی داده تا اون هدیه هارو بخره. بمیرم. خوسه بی شعور.

خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. رفتم پنجتا بادکنک خریدم. شمع هم داشتیم.

خلاصه زنگ زدیم داداش اینا هم اومدن و زشت ترین پیژامه ای رو که تو عمرم دیده بودم بهم هدیه دادن که همینجا ازشون قدردانی می کنم.

شام ماکارونی بود که همسری غذای مورد علاقه ام رو هم اضافه کرد. تن ماهی، سیب زمینی سرخیده به همراه تخم مرغ. بهش گفتم درست نکنه، چون اینا غذای مورد علاقه داداش هم هست و ممکنه به من چیزی نرسه. که همسرم من رو با لفظ هیولا خطاب کرد. اما پیش بینی که کرده بودم درست از آب دراومد و تنها یک سوم غذای مورد علاقم بهم رسید.

شوخی می کنم انقدم هیولا نیستم، با اومدنشون بیشتر خوش گذشت. خداروشکر.

خوشاله.