گندم زار من

من پیامبر نیستم
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٤
 

ظرفیت منم محدوده، خیلیم محدوده. پیامبر نیستم که. الان تقریبا یک سال و شش ماه از عقدمون می گذره. پنهان و آشکار تلاش کردم همسری از نظر معنوی رشد پیدا کنه. نمی گم هیچی اما تاثیرم فوق العاده کم بوده. هنوز بعضی وقتا باید به زور به نماز وادارش کنم. این همه با عشق و علاقه سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای رو واسش گرفتم بخونه، چنتا درسشو گوش داد بی خیال شد.

فرض کن قبل وضو آرایش کرده باشه. بهش می گم نماز خوندی، می گه ااااا زودتر می گفتی دیگه. الان دیگه نمی شه، آرایش کردم. یعنی کارد بزنی به من خونم در نمی یاد. خدارو با چی عوض می کنه.

یه موقع از این نوشته ها برداشت نشه، خودم فرشته ام، اما دیگه بعضی چیزا بدجور تو ذوق می زنه. یا اینهمه اصرار می کنم واسه حجاب. خوب به آدم بر می خوره. هرچی بی محلی کنه به حرفام، منم پرخاشم بیشتر می شه. منم حساسم رو این موضوع. انشالله هیچ وقتم از این حساسیتم کم نمی شه.

خلاصه دیروزم همه اینا تو دلم جمع شده بود. دلخوری به وجود اومد.

می خوام یه مدت طولانی بی خیال همه چی شم. دیگه کاری به نمازش نداشته باشم. به خدا، گلیم خودمو از آب بکشم بیرون هنر کردم. از نظر فکری خسته شدم. فک کن تمام تلاش و نیروتو بذاری واسه رسیدن به یه هدف، بعدشم هیچی بدست نیاری. دیگه نه علنی نه آشکارا کاری ندارم.