گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٩
 

چند شب پیشا خواهرم اومده بود خونمون. بیچاره گریه می کرد. نگو مریضی محمدرضا جدیه. یه کم تیک عصبی داشت. یه قرص هایی مصرف می کنه که تمرکزشو از دست می ده. کلاس چهارمه اما خیلی وضعش تو درس خوندن خرابه. بیشتر کلمات و غلط می نویسه، همه چیو خیلی سخت می فهمه. دکترش می گه از قرص هاست. شاید مجبور باشه همیشه این قرص هارو مصرف کنه. انقد ناراحت شدم، مخصوصا وقتی خواهرم گریه کرد.

تعطیلیارو با هم دیگه رفتیم شمال. سعی کردم دایی مهربونتری باشم. باهاش بازی کردم. چون در حالت عادی حوصله ندارم.

دعا می کنم انشالله خوب بشه.