گندم زار من

غربت
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٦
 

رویای شب و روزم شده زندگی توی روستای مادریم.

انقد دوست دارم شرایط جور شه، از کارم بیام بیرون، برم اونجا به کار ترجمه بپردازم. این چیزیه که واقعا دلم می خواد. احساس می کنم انشالله اگه این اتفاق بیوفته ده بار به کیفیت زندگیمون افزوده می شه.

هر روز مثل زندانیا از پنجره اتاقم به بیرون نگا می کنم. یه عالمه دود. آسمون بی شکل. یه عالمه ساختمون بی ریخت. واقعا خسته شدم. اطرافمو نگا می کنم، هیشکی مثل من توی این شهر داغون نمی شه.

احساس می کنم نهایت ده سال بتونم اینجا دووم بیارم.

هر روز صبح از خدا می خوام یه راهی جلوی پامون بذاره که برگردیم. با اینکه اینجا بدنیا اومدم اما احساس غربت عجیبی می کنم. شاید واسه همینه اسم خیابونا یادم نمی مونه.

اینجا من یه غریبه ام.