گندم زار من

15
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

داشتم منوی مخصوصمو واسه شام درست می کردم. سیب زمینی سرخ شده به همراه تخم مرغ. دوستای خوبم (سیب زمینیا) داشتن واسه خودشون توی روغن زیتون بالا و پایین می پریدن. هم پای من شاد بودن. عطر زیتون تمام خونرو پر کرده بود. بوی اونموقع ها که یه خونواده پنج نفری بودیم می یومد. منم هم اینور مشغول شستن ظرفا شدم. همزمان یکی از آهنگای مورد علاقمو هم زمزمه می کردم. همه چیز مرتب بودو احساس خوبی داشتم.

گاز من یکم قدش کوتاست، از این گاز رو میزیاست. گذاشتمش روی یه میز کوچولوتر از خودش. ظرفشوییم بلندتره، طوری که به این دوتا اشراف داره.

تو افکارم غوطه ور بودم و همینجور ظرفارو می سابیدم که دیدم صدای جیز و ویلیز از گاز خوشگلم به هوا برخواست.

 

اتفاقی که ازش می ترسیدم، به سرم اومد ..... یه تیکه کف گنده افتاده بود توی ماهیتابه.

 

 

بازم شکر، چیزیم نشد، فقط یکم گلوم درد گرفته.

 

پی نوشت: انتظار نداشتین که دوستامو بریزم دور.

می دونم دوس داشتین که الان قسمت پست ها باز بود و هرچی دلتون می خواست بهم می گفتین. اما عزیزانم نمی تونین. هه هه هه (خنده شیطانی) خوشالم که اینجا هیچکی منو نمی شناسه هه هه هه هه هه (بازم شیطانیه) هه هه