گندم زار من

راننده اتوبوس فلان بن فلان
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
 

صبح ها یه راننده سرویس داریم، انقد آدم بدیه. نمی دونم چه جوریه، حسادته یا هر چیز دیگه. اصلا به خون من تشنه است. هفته ای نیست واسم یه داستان درست نکنه. الانم که گیر داده تو تازه اومدی باید بری عقب اتوبوس بشینی. حالا خوبه استادیم. متنفرم ازش. یه کم جر و بحث کردیم دیدم اعصابم از همه چی مهم تره. دیگه بی خیال شدم. الان انقد کمرم درد می کنه. از این اتوبوس کوچولو هاست. اصلا کمک فنر نداره انگار.

البته هیچی به فرشته نمی گم. اعتقاد دارم فرشته تا حدی آیینه ای از رفتار منه. اگه من استرس بهش وارد کنم، همون استرس بهم بر می گرده. تازه بنده خدا می خواد چی کار کنه، چرا الکی نگرانش کنم. همیشه طوری رفتار می کنم که انگا همه چی امن و امانه. واسه همین خدار و شکر فضای خونمون آرامش بخش شده. دوست دارم همیشه زود بیام خونه. اصلا واسه همین فضاست که دوست ندارم تنهایی بره شمال. ستون خونه شده.

پدرم همیشه برعکس این رفتارو داشت. هر اتفاق کوچیکی تو خونمون بازتاب داشت. حتی به ما بچه ها هم استرس وارد می شد. خیلی بده اینجوری.

دعا می کنم انشالله رانندمون عوض شه. هر کی این متن و می خونه دعا کنه.