گندم زار من

من که لباس ندارمممممم
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳
 

هر چیزی از چهار چوب خودش خارج شه، منو داغونو افسرده می کنه. ی

ده هزار دست لباس داره، کمدمون جا نداره، باز اسم لباس میاد، می گه من که لباس ندارم. جلوی همه، مخصوصا خواهرش. اصلا فرقی نداره تازه لباس گرفته باشه یا نه. سیری نداره. فقط کافیه یه اتفاق بیفته، "من که لباس ندارمممممم". تازه یه پالتو خریده، حالا لباس می خواد واسه عقد دختر خالش. لباسایی که داره رو قبلا پوشیده، واسه همین پوشیدنشون حرامه. درک نمی کنه که تو شرایط خاصی هستیم. باید یه کم پس انداز کنیم (البته از انصاف نگذریم که بیشترشو خودش می دوزه، این خودش خیلیه).

از همه بدتر وقتی جلوی همه مشکلات و مطرح می کنه. مثلا حرف کار کردن آقایون می شه، سریع "محمدکه کار نمی کنه". حالا خدا شاهده همیشه سعی می کنم کمک کنم. ساعت پنج صبح از خونه می زنم بیرون شش و نیم میام خونه. جون ندام باز در حد سفره آوردن، جمع کردن، گاهی چایی آوردن کمک می کنم. اصلا هیچی چشمش رو نمی گیره. هیچی.

بعضی از زنا همچین شوهرشونو می برن بالا، همچین می گن "آقامون"، آدم می خواد زن آقاش شه. حالا آقا بی کار معتاد. دیدما.

یه چند وقتی هست تنهام. تو این شرایط ترجیح می دم تنها باشم. کلاهم با فرشته بدجور تو هم رفته. البته تنهایی تاثیرات ترسناکی داشته.

می شینم در سکوت شروع می کنم به بلند بلند دست زدن. اونم برای مدت طولانی. اولین بار چن هفته پیش بود. از خواهر زادم که پنج سالشه نگهداری می کردم. حوصلمون سر رفته بود، شروع کردیم نزدیک پنج دقیقه دست زدیم. فک نمی کردم ادامه دار باشه. خودمم موندم. دیگه نمی تونم تو هیچ دادگاهی شهادت بدم. حکم جنون رو داره.

 

پ. ن. توی این پست یه کم حقایق رو تحریف کردم. اون بخشش که مربوط به فرشته بود. اونجوریم نیست که گفتم. اما نمی دونم چرا امروز انقد عصبانیم، باید به یه نفر گیر می دادم. اینجا هم که وبلاگ خودمه پس هرچی بخوام می نویسم.