گندم زار من

برف
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
 

قرار بود دو هفته قبل بریم شمال که همه چی دست به دست هم داد تا یه هفته بعدترش بریم. درست تو اوج برفا. خداروشکر خیلی خوشحالم که اون موقع شمال بودم.

بیشتر از دو متر برف. چهار روز بکوب برف بارید. این عکس ها مال روز سومه. بعدشم نیم متر دیگه بارید.

من و فرشته و فریبا (خواهر خانومم) واسه برف بازی رفته بودیم خونه مادر بزرگم که برف راه رو بست و تا چهار روز پیش خالم (خونه مادر بزرگم) محبوس شدیم. این الان اونجاست.

این مزرعه بغل خونه مادر بزرگمه. همیشه آب بود توش اما با برف پوشیده شد.

این روز سومه من و خاله و فریبا داریم می ریم راه بیرون رو باز کنیم که اگه کسی خواست واسه کمک بیاد یا خودمون خواستیم فرار کنیم، راه باز باشه. بیرون بیشتر از قد من برف بود. اولین بار که تنهایی رفتم راه رو باز کنم، وقتی در رو باز کردم، واقعا حیرت کردم. اصلا این همه برف باورم نمی شد. خلاصه رفتم بقیه رو هم آوردم. تنها نمی شد.

صبحش من و خاله برف سقف خونه رو تا جایی که می تونستیم ریختیم. انقد برف بود، من از برفای تو حیاط مستقیم می رفتم رو سقف و می یومدم پایین.

این یاد بود رو نوشتم که بعد از مرگ یادمون زنده باشه. واقعا هم ترس داشت. سقف چند جا خراب شده بود. من زیاد از مردن نمی ترسیدم چون خدارو شکر نمازم به راه بود، غیبتم که نمی کردم، سعی می کنم دروغم نگم. اما خداییش دوست نداشتم تو سرما بمیرم.

این عکس رو خیلی دوست دارم، اسمش رو گذاشتم امید. خدایی خیلی با صفا بود. کل چهار روز همه کنار بخاری از سرما زیر پتو کز کرده بودیمو از هر دری حرف می زدیم. فریزر خاله رو هم خالی کردیم و یه عالمه غذای خوب خوردیم. من تو این مدت برف رو نگاه می کردم و حسابی با گوشیم کندی کراش باز کردم. به یادموندنی شد.

اینجا دیگه برف تموم شده و راه اصلی باز شده. ما هم داریم بر می گردیم خونه فرشته اینا. خداروشکر همش نعمته. اگه بدونیم چه جوری مهارش کنیم.