گندم زار من

عید
نویسنده : محمد - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦
 

از بیست و هفتم اسفند شمال بودم تا همین امروز. فرشته که واسه کمک به مادرش چند روز زودتر رفته بود.

با این که هیچ کار خاصی نکردم اما خیلی خیلی خوش گذشت. ای کاش می شد شرایط جور شه واسه همیشه اونجا بمونیم. خیلی دعا کردم. انشالله مستجاب می شه و به زودی بریم اونجا.

مهمونی ها خیلی زجر آور و زیاد بود. از این خونه به اون خونه. از این قسمت عید خیلی بدم میاد. یه عالمه دوچرخه سواری کردم و چند باری هم رفتم لب دریا. برخلاف دفعه های قبلی که از برنامه های اصلیم دور می موندم، این سری خوب بود و ده تا درس استاد رو گوش دادم و از قرآن هم غافل نبودم. چند باری هم رفتم مسجد و نماز خوندم. انقد باحال بود. همش دوازده سیزده نفر بودیم. کلا همه چی اونجا یه رنگ و بوی دیگه ای داره. نذر کردم اگه رفتیم اونجا واسه زندگی، به خدا خودم رو نزدیک تر کنم.

خوبی فرشته اینه که کپورچال خونه اون هم هست. واسه همین همه جوره می تونه خودش رو سرگرم کنه. بزرگترین تفریح واسه خانم های کپورچالی رفتن به خونه دوستان و اقوام در بعدازظهر هست. خواهر خودم در این خصوص به مقام اجتهاد رسیده.

یه زمین خیلی عالی هم پشت خونه مامان اینا هست. فوق العاده. ای خدا اونجا یا بهتر از اونجا رو نصیب ما کن. یه عالمه درخت بزرگ داره.

موقع برگشت هم مادر خانومم مثل همیشه حسابی مارو شرمنده کرد، یه عالمه ماهی سفید تپل، برنج سرخیده، ماهی شور، دودی و موارد مشابه (اما کمتر) از جانب مادر و زیگول. خودمونم سه تا اردک محلی خریدیم.

توی سال جدید تصمیماتی هم گرفتم. مهمترینش اینه که می خوام واسه دکتری حسابی بخونم. تو این چند سال حتی تو آزمونش هم شرکت نکردم. می خوام کارمامو کمتر کنم بخونم انشالله. البته خیلی سخته اما نمی خوام بدون این که تلاشم رو کرده باشم تسلیم بشم. به استاد عزیزی هم گفتم با هم بخونیم. اینجوری می تونیم بهم کمک کنیم و خدا هم به ما کمک کنه. تجربه کارشناسی ارشدم. به همه کمک می کردم، برخلاف اکثریت جزوه هامو به همه می دادم و اینجوری کمک خدا رو می خریدم.