گندم زار من

بی حوصله
نویسنده : محمد - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٩
 

قدیما وقتی مامانم خونه نبود، انگار هیچی سرجاش نبود. ستون خونه بود. مثلا می رفت خرید، تا نمی یومد دست و دلم به هیچ کار نمی رفت. همین که می رسید می دویدم دم در. حالا شایدم من مامانی بودم.

الان دقیقا این نقش رو فرشته داره. وقتی نیست خیلی بی حوصله و کلافه ام. امروز با آبجی خانوم و خواهر رفتن خونه خالم. از صبح همینجوری مثل مرغ پرکنده ام. مثلا می خواستم درس بخونم. دو صفحه خوندم.

خیلی ها برعکسن. یکی از اقوام چند روزی خانومش نبود، انقد شاد، انقد بانشاط.

البته خداییش خوبی فرشته اینه که همیشه از آدم حمایت می کنه. سد راه نیست. مثلا همیشه می ذاره برم مغازه داداش با یکی از دوستام پی اس بازی کنم. خودش خونه تنها می مونه بعد من ساعت دوازده و نیم شب میام. شرم بر من. باید سعی کنم دیگه نرم.

حالا با این تفاسیر فک کن بخواد یه هفته تنها بره شمال.