گندم زار من

هیییییییییی
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۱
 

سفری که بخواد اینجوری شروع شه، خدا باید عاقبتش رو خیر کنه. از اون اولش عجیب شروع شد،هماهنگی با رییس گروه. همین که اوکی رو گرفتیم معلوم شد جوسی دعا شنبه برمی گرده و من شنبه کلاس دارم. خلاصه تو عمل انجام شده قرار گرفتیم، گفتیم بریم یه آب و هوایی عوض کنیم.

رفتنی با اتوبوس می ریم. به سختی اتوبوس گیر آوردیم. همین که سوار شدیم معلوم شد یکی از ساکای بابا رو نیاوردیم. ترازویه چیه نفهمیدیم. پدر عزیزمونم با اون لهجه گیلکیش دادو بیداد.

"ایتا ساک قبلتا ناشتین"

"مرده شوور شما قبلتا بشست"

تو صندلیم فرو رفتم، از شدت شرمساری نمی تونم سرمو بالا کنم.

انشالله که غرق نمی شم.