گندم زار من

هاپو
نویسنده : محمد - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٢
 

روز دوم سفر همراه بود با حمله سگ بهم. سوار دوچرخه بابام بودم، همبنجوری دور می زدم. یه جای جدید کشف کرده بودم. نگو ملک خصوصیه. همین که پامو گذاشتم دنبالم کرد. سرعتمو زیاد کردم نرسه بهم که یه سنگ رفت زیر چرخ و با صدای شاپلاق نقش زمین شدم. انقد بد خوردم زمین که سگه در رفت. دوچرخه که داغون شده بود خودمم بدتر. اما خداروشکر همش سطحی بود. خدا خیلی رحم کرد. با درد شدید خودمو رسوندم خونه. دوچرخه رو هم گذاشتم پشت خونه که فعلا از جیغای بابام در امان باشم.

بابام به دوچرخش و کلا وسایلش دلبستگی خاصی داره. هر وقتم یه چیزش خراب می شه به طرز مشکوکی با خبر می شه. تو دستشویی بودم با صدای فریاد بابام به خودم اومدم. اگه تا بعدازظهر نمی فهمید به سمت خونه فرشته اینا متواری می شدم.

خلاصه خیلی روز عجیبی بود.

البته بعدش بابام چرخ و برد بازار و درست کرد. حتی اومد منت کشی. داشتم کتاب می خوندم دیدم اومد گفت درستش کردم بیا می خوای باهاش  بازی کن. منم با اون جان نالان واسه اینکه عذاب وجدان نداشته باشه، رفتم یه دوری زدم.

حکمت این سگه چی بود نفهمیدن. انشالله بفهمم. با همه این اتفاقایی که افتاده باز می گم انشالله بهترین سفرم خواهد بود.