گندم زار من

شمال
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٧
 

با اینکه اتفاقای به ظاهر عجیبی افتاد اما شمال مثل همیشه خیلی خوش گذشت. خداروشکر، برای تفریح کردن زیاد لازم نیست به خودم فشار بیارم. خیلی ساده خوشحال می شم.

یکی از خوشحالی های تمام نشدنی من اینه که به هر بهونه ای دور و بر مادرم باشم. حس امنیتی که از بچگی کنار مادرم احساس می کردم و هنوز حفظ کردم. واسه همین هروقت می رم شمال دوست دارم خونمون باشم کارامو انجام بدم.

یه کتابم گرفته بودم، که غروبا می رفتم تو قبرستون کپورچال، رو صندلی مشرف به امام زاده می نشستم و می خوندم. البته کتاب زیاد جالبی نبود واسه همین اسمشو نمی یارم.

یه کمم دوچرخه سواری کردم.

همینا، اما حالا که برگشتم خیلی حالم بهتره.

فرشته هنوز نیومده، انشالله فردا میاد. سفارش کرده بود که خونه تمیز باشه و لیوانارو بشورم (آخه معمولا واسه هرچیزی یه لیوان بر می دارم).

انصافا حال شستن ندارم. یه نامه نوشتم زدم به در کابینت که فردا غروب که برگشتم می شورم و نگران نباشه. اما امیدوارم بشوره. بدم میادددد.