گندم زار من

مهمون
نویسنده : محمد - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٦
 

فریبا (خواهر فرشته و دختر دایی خودم) اومده خونمون. خوبه. یه تنوعیه. اما جالب تر از اون اینکه با این خونه کوچولویی که توش ساکنیم یه تمرین واقعیه واسه وقتی که انشالله بچه‌دار شدیم و بچه هامونم تقریبا بزرگ شدن. اینش خیلی سخته.

هم اینکه فرشته از تنهایی در میاد و هم اینکه وقتی می ریم اونجا دایی و زن دایی از جونشون واسه ما مایه می ذارن. و مهمتر اینکه خدا مهمون دوست داره. منم مهمون رو دوست دارم به شرط اینکه خیلی مارو به تکلف نندازه. فریبا هم که مثه خواهر خودمه.

اما نکات منفی. فریبا از پله برقی به شدت می ترسه. واسه همین اگه بخواییم بریم خونه دادشم اینا که زنش می شه دختر عمه فریبا و فرشته باید آژانسسسس بگیریم. همین دو قدم راه رو. چون پله برقی داره. آقا من رو آتیش بزن دیگه.

نکته دوم. فرشته که خودش اهل تا دیروقت خوابیدن بود، حالا فریبا هم بهش اضافه شده و من در اقلیت قرار گرفتم و دارم دچار افسردگی می شم.

نکته سوم. پمپ ساختمون خراب شده مشکل آبی پیدا کردیم. انشالله کی می شه از اینجا بریم سر خونه خودمون. خدایا آسون کن واسمون.