گندم زار من

پیچش عروسی
نویسنده : محمد - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
 

تو عرض یک ماه سه تا عروسی داریم. خداروشکر یه کلاس اجباری دانشگاه واسمون گذاشته که حتما باید شرکت کنیم. همین رو دست آویزی کردم واسه اینه که تو هیچ کدوم از عروسی ها شرکت نکنم. اصلا کلا از عروسی های شمال خوشم نمی یاد.

نه اهل رقصیدنم نه رقص بلدم. وضع حجابم که معلومه، هر طرف چشماتو بندازی یه چیزی هست. البته اگه این بهونه ها رو می آوردم که اصلا قبول نمی شد. تازه به آدم انگ هم می زنن. "فکرتو درست کن"، "یه کم جنبه داشته باش". بابا به خدا من نه بیمارم نه عقده ای. اما این حرف برخی از آقایون که می گن "این نگاه ها رو ما تاثیر نمی ذاره"، "ما خیلی با جنبه ایم". "فلانی جای خواهرمونه". همش دروغ محض یا اینکه در مردانگی طرف شبهه هست.

توی خیابون راه می رم خداروشکر سعی می کنم چشمم پاک باشه. اما بوی عطری که خانوما به خودشون می زنن، رو آدم تاثیر می ذاره. خیلی بده.

واسه همین حضرت علی به خانوما سلام نمی کرد. واسه همین اسلام گفته اگه یه خانومی یه جا نشسته بود، سریع نرو سر جاش بشین که گرمای بدنشو احساس کنی. به خدا حقیقت. خدا خودش می دونه چی خلق کرده.

این ایزوله کردن باعث می شه بنیان خانواده قوی تر بشه. اونوقت همه چی توی همسر آدم خلاصه می شه. دوست دارم اینجوری باشم. کمک کن خدا.