گندم زار من

تولد
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٩
 

دیروز تولدم بود. واسه بزرگداشت این رویداد مهم، برنامه ریزی هایی انجام شده بود. اما دیروز به طرز عجیبی خسته از سر کار اومدم. پنج تا کلاس داشتم. علاوه بر کلاس های خودم، یه نفرم نیومده بود که جاش رفتم.

خلاصه پیکر بی جانم رو رساندم خونه. خواهرم اینا قرار بود کیک بخرن بیان، که خداروشکر متوجه خستگی شدن و نیومدن. قرار بود فرشته پیتزا درست کنه که اونم کنسل کردم.

تازه دستم خورد به چایی فرشته، چایی ریخت روش. سوخت. (کلا روز جالبی بود)

تازه هدیه ام رو هم که گرفته بودم (دسته بازی). پس دلیلی برای شادی نبود. اما همسر عزیز تر از جانم با اون درک بالا در یک اقدام شادی آفرین گفت برم و واسه تولدم یه هدفونم بخرم. چند روزی بود که می گفتم گوشم درد گرفت از این هدفون تو گوشیا.

خلاصه منم به سرعت نور رفتم و امروز تهیه اش کردم.

حالا باید واسه تولدش جبران کنم.