گندم زار من

عروسی و قهر
نویسنده : محمد - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٥
 

از قضا کلاسا زودتر تموم شد و مجبور شدم واسه عروسیا برم شمال. از قبل می دونستم اصلا قرار نیست خوش بگذره. شلوغی عروسی و آمادگی های بیخود قبلش.

اول عروسی سعید پسرخالم بود.

فرشته که خیاطی بلده واسه صرفه جویی و دوختن لباسی که مد نظرشه خودش لباسشو دوخت. رفتیم پارچه خریدیم و تا قبل از عروسی جمعش کرد. همون روز که تموم شد رفت پوشید، قشنگ بود اما یه چاک داشت، چه چاکی. گفتم درستش کنه، خلاصه با دلخوری یه کم کمترش کرد. من خنگ فک کردم لابد دیگه درست شده دیگه.

روز عروسی با مهدی رفتیم آرایشگاه دنبال همسرانمون. چشتون روز بد نبینه. جدا از قیافه وحشتناکش (بعد از قهر بهش گفتم شبیه میمون شده بودی)، دیدم این چاک چیه. هیچ فرقی با قبلش نداشت.

به قول گیلکا مچه پچم برگشت دیگه، چه برگشتنی. یه کم بد و بیراه گفتم. اما فایده نداشت خشمم با این چیزا آروم نمی شد. خلاصه رفتیم تو حالت قهر بسیار شدید که تو یک سال گذشته اصلا سابقه نداشت. انقد ناراحت بودم اصلا نمی خواستم نگاش کنم. تازه انگا تو اون ناراحتی ها بهش گفته بودم ترجیح می دم طلاق بگیریم تا این وضع رو تحمل کنم که شدیدا بهش برخورده بود. واقعا نمی تونم این وضع رو تحمل کنم. منم غیرتی.

تازه فقط این نبود که. تو انزلی متاسفانه عروسیا مختلطه. من قدیما می رفتم یه گوشه پرت می شستم. این دفعه دیگه زدم به سیم آخر گفتم هرکی می خواد خوشش بیاد هرکی می خواد بدش بیاد. اصلا نرفتم. تنها مثه یه مرد تو مردونه نشستم.

جالبش اینجاست که فرشته ناراحت شده بود که آبروم رفت و همه می گفتن شوهرت کو و نمی دونم چی. منم گفتم از این به بعد هر کی پرسید بگو شوهرم مرده (بعد از آشتی بهش لقب همسر لوط دادم).

فرشته که ناراحتی من رو دیده بود تو همون قسمت زنونه، نخ و سوزن گیر آورده بود و لباسشو درست کرده بود. بعد از چند روزم دیگه خشم منم فروکش کرده بود.

بالاخره وصل بعد از فصل هم یه لذتی داره. دوباره آشتی شدیم. دیگه قرار شده این اتفاقا نیوفته. انشالله.