گندم زار من

خاطره ای از آیت الله بهجت
نویسنده : محمد - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۳
 

آیت الله بهجت می فرمایند: روزی داخل اتاق نشسته بودم، سروصدای بیرون منزل را می شنیدم، بچه‌ی همسایه هم جلوی در بازی می کرد. در همان لحظه فقیری آمد و به آن بچه گفت: برو از داخل خانه‌تان چیزی برای من بیاور. بچه رو به فقیر کرد و گفت: برو از مادرت بگیر. فقیر جواب داد: من مادر ندارم، تو برو از مادرت بگیر و بیاور.

آیت الله بهجت در ادامه می فرمایند: من از این گفت و گو دریافتم که این بچه آن‌قدر به مادرش اطمینان دارد که فکر می‌کند هرچه بخواهد می‌تواند از او بگیرد. اگر ما به اندازه‌ای که آن بچه به مادرش اطمینان دارد به خداوند اطمینان داشتیم و می‌دانستیم هرچه از او بخواهیم، به ما می‌دهد، دیگر هیچ مشکلی نداشتیم و همه‌ی کارهایمان درست می شد.


این بخشی از کتابه "نگین عرفان". شبا می خونمش. این بخشش خیلی روم تاثیر گذاشته. من خیلی دوست دارم به مقام "فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون" برسم.