گندم زار من

پیتزای بی نمک
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۸
 

فرشته، آبجی خانوم و داداش همگی رفتن عروسی، شمال. منم که از عروسی های شمال متنفر، بهونه جور کردم نرفتم.

یه زمانی عاشق تنهایی بودم. حتی یه بار سه روز پشت سر هم خونه موندم. اما الان انگا دیوارا می خوان بخورنم. واسه همین سعی می کنم زیاد تو خونه نمونم. مثلا دیشب از شش و نیم غروب رفتم بیرون، دوازده و نیم اومدم خونه. رفتم مغازه داداش با شاگرداش فوتبال زدیم.

تنهایی غذا خوردن اصلا حال نمی ده. واسه همین فقط یه نهار می خورم. از اونجایی که پیتزا دوست دارم، فرشته سه تا پیتزا درست کرده، گذاشته یخچال. اما پیتزای بدون فرشته انگار بی نمکه.

دیگه کسی نیست پاهاشو بگیرم رو زمین بکشمش، بعد فریاد بزنه و قسم خدا بخوره (فقط اینجوری ولش می کنم). یا اینکه آشغال بزارم تو لباسش نفهمه بترسه (حیف خیلی چیزارو نمی شه تعریف کرد. هنوز دارم به کار آخری می خندم).

اگه انشالله خدا به هم پسر داد باید اصول همسر داری رو بهش یاد بدم. مثلا چه جوری گاز بگیره که جاش نمونه یا اینکه نتونه به کسی نشون بده. بیچاره فرشته دندوناش فقط به کار خرد کردن هویج و گاز زدن کاهو میخوره. رفته بودم دندون پزشکی اصرار میکرد بده دندونای نیشتو صاف کنن.

خیلی حرفا دارم باهاش بزنم.