گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧
 

سفرمون به شمال واسه محرم خیلی خوب بود. مثل همیشه. هرچیم بیشترم خوش می‌گذره برگشتن سخت‌تر می‌شه.

این به ظاهر اسم (و در باطن قاطر) توی تعزیه حضور داشت. من هم از آنجایی که موجود زنده ببینم نمی‌تونم بی‌خیال بشم، خلوتی گیرش آوردم دارم بهش علف می‌دم.

 

عکس دست چپی منم که جام فوتبال پی اس رو واسه دومین بار از آن خودم کردم. اونم که بردم بالا قندونه که به جای جام بردم بالا، انگشترم به نشانه عشق به همسر دارم می بوسم (البته مجازیه، چون انگشتر اذیتم می‌کنه اجازه گرفتم نندازم). بازی‌ها تو پلاژ آقا جاهد برگزار شد. بغلیم پسرشه علی که مغموم شده.

خوبی سفر این بود که تقریبا هیچ جا نماز اول وقتمو فراموش نکردم، حتی اینجا که فرش نداشت. خداروشکر.

 

 

من و فرشته در ماسوله. البته بعد از عزاداری‌ها رفتیم. به نظر من بهترین فصل ماسوله پاییزه.

 

دوچرخه سواریم که جای خود داشت. اونور عکس فرشته خانومه.

حیف زود تموم شد. حیف.