گندم زار من

2
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٥
 

از شنبه ها متنفرم. از آدمایی ام که شنبه ها رو دوست دارن بدم می یاد. با انگیزه های نادون.  

امروزم مثه همیشه اصلا حال و هوای درس و نداشتم. اما خدا حفظ کنه این بچه ها رو. یعنی به تک تکشون ارفاق می کنم. همین که خواستم بگم شروع می کنیم، یهو دیدم یه همهمه ای کلاسو فرا گرفت. گفتم ساکت. دونه دونه. شاگرد دودره باز مورد علاقم که تا به حال نقش های زیادی رو توی تعطیلی کلاس برعهده داشته به حرف اومد که امروز زنگ آخر امتحان داریم اگه می شه مطالعه آزاد بدید. نور امید توی دلم شروع به درخشیدن کرد. دودل بودم الکی بگم نه، بعد اومدیمو دیگه اصرار نکرد. اما از طرفی نمی شد زود بندو به آب داد. این بود که با صدای لرزان گفتم، آقای فلانی شما نمی خوای چیزی یاد بگیری، شاید دو نفر توی جمع باشن بخوان استفاده کنن. دوباره همهمه کلاسو فراگرفت. با ماژیک زدم روی میز. گفتم یه لحظه بزارین فک کنم. یه کم جزورو صفحه هاشو ورق زدم بعد با یه قیافه ای که یعنی از وضعیت موجود راضی نیستم گفتم باشه، باشه. اما کسی حرف نزنه ها. باز هم همهمه. اینبار از شادی.

خدایی چی فک کردن. اگه کلاس تعطیل باشه، شاگرد بگه جون، معلم می گه آخ جون.

به هر حال منم لپ تاپمو باز کردمو به کار مورد علاقم مشغول شدم. خوندن زبان. هرازگاهیم که حوصلم سر می رفت با این ردیف جلو خاطره تعریف می کردیمو می خندیدیم.

اگه همه شنبه ها اینجوری باشه فک کنم خودمم برم تو دسته با انگیزه های نادون.