گندم زار من

آلزایمر
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
 

این روزا حواس پرتیم به اوج خودش رسیده. برادرم به فرشته می گه، اسم، مشخصات، تلفن و آدرس خونه رو، روی یه کاغذ بنویسه و بندازه تو گردنم. گم شدن بیارنم دم خونه.

امروز نصاب اومده کاغذ دیواری ها رو بچسبونه، بهم گفت کلید پریزای دیوارایی که کاغذ دیواری می چسبه رو درآر. حواس پرت، همه رو کندم، به جز اونایی که لازم بود.

تو یه دستم آشغال بود، تو دست دیگم وسایل خونه جدید. به سطل آشغال اول که رسیدم، آشغالارو انداختم، به سطل آشغال دوم که نزدیک شدم، داشتم وسایل رو پرت می کردم که به خودم اومدم.

این پایان نامه هم دردسر شده. کل کارو یهو برده پیش راهنما، حالا داره روزگارمون سیاه می شه.

خدا کمک.

این شلوغ پلوغیا نشون داد باید روی توکلم کار کنم. ضعیفم. اعصابم بهم می ریزه. اگه توکلم کامل بود، زلزله هم تکونم نمی داد.