گندم زار من

22
نویسنده : محمد - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤
 

یه بارم یه جا گفتم، یه بخشی از درون من واقعا به این بلاگ نیاز داره. دوست داره خودشو آشکار کنه. این همون قسمت از منه که تا حالا از همه مخفی نگهش داشتم. که اگر آشکار بشه، دور از ذهن نیست که من رو به دارالمجانین منتقل کنن.

اما اینجا راحتم. کسی من رو نمی شناسه و هیچ وقت هم نخواهد شناخت. واسه همینه که فرقی نداره که خیلیا اینجا چی فکر می کنن. اینجا من واقعی زندگی می کنه. یه روز انقدر تفکراتش عمیقه که دو ساعت و نیم بعد از حرکت سرویس می فهمه جا مونده. یه روزم ...

امروز می خواییم با نادرترین موجود روی زمین آشنا بشیم. بله "خوسه". عکسش رو در ذیل مطلب مشاهده می کنید. یه بار اگه یادتون باشه تو پست اول به موجودی مرموز اشاره شد که من باهاش در خلوت حرف می زنم. این همونه.

 

 

 

 

خوسه معمولا کارای بدو دوست داره. مثلا وقتی که برادرم زنگ می زنه و کمک می خواد، خوسه هی بالا و پایین می پره که یعنی ولش کن، یه بهونه جور کن و بپیچونش. توی عروسی هم تمام نقشه های پیچوندنو خودش به تنهایی کشید. اگه به حرفش گوش کنم، دو تایی شروع می کنیم به نخودی خندیدن. اگرم باهاش مخالفت کنم منو با نوکش می زنه. صبا که ساعت بیست دقیقه به پنج از خواب بلند می شم تا آماده شم برم سر کار، با صدای بلند شروع می کنه به فحاشی کردن. باز خوبه تنها زندگی می کنم و گرنه آبروم رو می برد. شبا که دارم مسواک می زنم برم بخوابم، توی آیینه واسم شکلک در میاره تا من بخندم. بعضی وقتا که می خوام یه کار بد انجام بدم و می دونم که همه منو از اون کار نهی می کنن، با خوسه مشورت می کنم. توی این شرایط اون بهترین راهنما واسه منه. خیلی وقتا اون منو تحمل می کنه، خیلی وقتا هم من اونو. مثلا وقتی فصل جفت گیری می شه، خیلی اوقات تلخی می کنه. نکه من بخوام غیرتی بازی در بیارمو از این حرفا، نه. آخه از خوسه فقط یه دونه تو دنیا هست. اما توی بقیه موارد خیلی آرومه و بی خیالیش منو به حیرت می ندازه. عجیب موجودیه این خوسه. عجیب.


کدوم یکی از شاگردام حتی می تونه به ذهنش خطور کنه که این منم، همون معلم کت و شلواری با اون لحن متین و شمرده. حتی شما ها هم فک نمی کردین. ها؟ هه هه هه هه.