گندم زار من

 
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٤
 

چهارشنبه داشتم برمیگشتم، نسرین اس ام اس زده:

"سلام داداش، مامان افتاده پاش شکسته، یه زنگ به بابا بزن."

این نوع خبر دادن ژنیه که از مادرم به تنها خواهرم رسیده.

تو یک ثانیه خیس عرق شدم، پیرهنم چسبید به تنم.

بنده خدا رفته بالای چارپایه دیوارو تمیز کنه، افتاده پاش از سه جا شکسته. دیگه همون شب عملش کردن، پلاتین گذاشتن. خداروشکر لگنش نشکسته، یا با سر نیومده زمین. دیگه انقد خداروشکر کردیم.

این به قول خودشون تمیزگی و به قول من وسواس بیچارشون کرده. فرشته داره راه مادرم رو میره. اون روز رفته بالای چهارپایه تا کمر خم شده، شیشه پاک کنم. از طبقه پنج. قاطی کردما.

حتما خدای نکرده باید اتفاقی بیفته قدر سلامتیو بدونن.

خدا به مادرم و تمام مریضا شفا بده.