گندم زار من

24
نویسنده : محمد - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦
 

دم دمای غروب بود. باد خنکی که می وزید، موهامو که با زحمت درست کرده بودم، بهم می ریخت. آسمون بدجوری گرفته بود. هنوز چراغا رو روشن نکرده بودن. فقط کشتی هایی که می یومدن تا توی بندر پهلو بگیرن یه کم نور توی فضا می پاشید. درختا همه رنگ پاییزی داشتن. یک عالمه برگ زرد و قرمز و نارنجی کف خیس زمین رو سنگفرش کرده بود. بوی چوب سوخته همه جا رو پر کرده بود. خلوت خلوت.

من و فرشته اون پایین روی سنگای ساحلی بلوار یه جای دنج واسه خودمون پیدا کرده بودیم.

قرار بود که فقط راجع به مسائل جدی حرف بزنیم. اما وقتی مسائل جدی زود تموم شد، ما هم از هر دری صحبت کردیم تا بیشتر کنار هم باشیم. خیلی حرف زدن باهاش راحت بود.  منو دوست داره. نگاهش لوش می داد. خودشم اینو می دونست، واسه همین نگاهشو از نگاهم می دزدید. اما من دلیلی نمی دیدم که بخوام چیزیو مخفی کنم. احساسی که داشتمو به زبون آوردم.

دوست نداشت بفهمم خوشحال شده. اما اگه بخواد چیزیو مخفی کنه، باید چشماشو ببنده.