گندم زار من

سفر طولانی مدت
نویسنده : محمد - ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٤
 

دوشنبه صبح رسیدیم.

شب قبلش حسابی روی ذهن فرشته کار کردم آماده باشه. حتی واسش بستنی دابل چاکلت گرفتم، تاکید کردم هر وقت دیدی داری ناراحت میشی بخور. خلاصه شب مهدی اومد دنبالم بریم فرودگاه. یه چی جاگذاشتم دوباره رفتم بالا، که با چشمان گریان همسر روبرو شدم. گویا بستنی جای خالی مارو پر نکرده بود. اینجوری که شد اول بردیمش پیش سحر بعدم رفتیم. امروزم با سیما اینا رفت شمال. خیالم راحت شد.

اینجا کار خیلی زیاده، اما چون همه چی تاره است، فعلا جالبه. انشالله که همه چی خوب پیش بره.