گندم زار من

خاطرات
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢
 

اینجا وقت سرم شلوغه همه چی عادیه، تقریبا همیشه هم اینجوریه. اما امان از وقتی که بیکار میشم. سیل احساسات جورواجوره که هجوم میاره به ذهن خسته ام. انگار که میخوان غرقم کنن.

یاد مامانم میفتم که میومد دبستان دنبالم. با اینکه داداشم بود، میتونستم با اون بیام. اما سال اول همیشه میومد دنبالم. کیفمو میدادم بهش. چقد بازیگوشی میکردم. چقد شاد بودم. نمیدونم تو عمرم به اون اندازه طعم شای رو چشیده باشم. این که بعضی چیزا دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه، آدمو به گریه میندازه. یاد شعر پینک فلوید میفتم. واقعا چمنا سبزتر بودن. خورشید یه جور دبگه میتابید. انگار که نوازشم میکرد. خورشید الان یا رنگ پریده است، یا میخواد آدمو بخوره.

یاد روزی میافتم که برادرم میخواست دوچرخه سواری یادم بده. قبلش بهش گفتم دوچرخه رو ول نکنیا. اینکه میگن اونجوری کسی دوچرخه سواری یاد نمیگیره چرته. قولم داد. به ته بلوک یک که رسیدم تازه متوجه شدم آقا قولش رو شکسته. از اون دور داد زد اونجوری که تو میخوای کسی دوچرخه سواری یاد نمیگیره.

وقتایی که بابام میومد خونه، بدو میرفتم ببینم چی خریده. میوه هارو میداد میگفت اول بشورا. همیشه میگفت. شیوه تربیتی خودش رو داشت. تکرار تا حد مرگ.

عیدا وقتی دو هفته میرفتیم خونه بابابزرگ اینا. بوی چوب سوخته.

کلاس چهارم که مث همیشه شاگرد اول شدم، آبجی خانوم با تمام پولش یه پاکن بزرگ آبی خرید واسم. انقد احساس پشت او پاک کن بود که اصلا دوست نداشتم از قدش کم شه. به شکل یه مهمون وی آی پی بهترین جای جامدادی رو تا سال ها به خودش اختصاص داد. ایکاش الانم داشتمش. اکسیر عشق توش داشت، مثل زخم هری پاتر میتونست جادوی سیاه رو ازم دور کنه.

شب اولین روزی که میخواستم برم دانشگاه. دانشگاهی که یه عمر عکسشو پشت پنجا تومنی میدیدم.شبی که فهمیدم تو ارشد رتبم شده شیش.

پیاده روی های تو بلوار کشاورز.

روزی که تو اون رستوران به خواهرم گفتم، نظرش راجع به فرشته چیه. خواهرم از خوشالی یه جیغ کوچیک زد. عجیب از همون موقع مطمئن بودم، همسرم فرشته است. حتی قبل از اینکه به خودش بگم.

اولین بار که رفتیم بلوار انزلی.