گندم زار من

پشتی گرم
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٧
 

امروز تو مترو رو آخرین صندلی نشستم. سمت راستم یه خانومی بود. گفتم تقوا پیشه کنیم. چسبیدم سمت چپ میله ام گرفتم. تو اون سرما خیلی گرمو نرم بود. تو دلم گفتم ایکاش متروهای ایرانم آخر ردیف صندلیا به جای شیشه، از این پشتیا بزارن.

تو افکار خودم غرق شدم و تمام وزنمو انداختم رو اینور که یهو پشتیه تکون خورد تبدیل شد به یک مرد میانسال عظیم الجثه. با یک نگاه غضب آلود رفت اونور وایساد.

 

 

دمننننن منن دمننن.

تکیه به باسن فردی که شلوار مخملی پوشیده. اون پشتیه. هرچی نرمه پشتیه. چون گرم بود پشتیه.

آرمانهای انقلاب این بود.

 

باز خداحفظش کنه هیچی نگفت.