گندم زار من

میان وعده
نویسنده : محمد - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱
 

کلا خوب بود.

اما فکر این که بری خونه و بدونی باید برگردی، میتونه کلا خوشی خونرو از بین ببره.

خداروشکر فرشته هم خوب شده بود. مث همیشه دوچرخه سواری. یه عالمه غذای محلی سفارش دادم. کلی خوش گذروندیم.

کلی با فرشته حرف زدم. گفتم انشالله که خدا فرزند صالح و سالم بهمون میده. اما خدا که به همه چیز آگاهه شاید اصلا صلاحمون در این بدونه که بچه واسه ما خوب نیست. تقدیر خدا به نفع ماست. همینجوری سر تکون میداد، امیدوارم قلبا به این باور برسیم.

خداروشکر من خودم ردیفم. خدا بچه بده یا صلاح ندونه، انشالله مشکلی ندارم. کودک درونم به شدت زندست. خوسه رو میگم.

سوغاتیارم بردم. کلی چیزای خوب. واسه همه خرید کرده بودم. اونم مارک. کلی پول خرج شد. بعضیاش که گرون بود، اتیکت قیمتشو نکنده بودم، یه موقع فک نکنن ارزونه (میگن جهنم پرشده از آدمایی مثل من). خداروشکر همه راضی بودن. واسه همسری از همه بیشتر خریدم.