گندم زار من

تولد
نویسنده : محمد - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٦۳/٦/۸
 

میخوام خاطراتی که تو ذهنم از گذشته ها هست رو با یه چوب جادویی بکشم بیرون و  بیارم اینجا، یه جورایی تمام زندگیمو.

اولیش که مطمئنا خاطره نیست روز تولدمه، هشت شهریور سال شصت و سه، ساعت یازده و پنج دقیقه شب.

بابام، مامانمو با اتوبوس دو طبقه برده بیمارستان خانواده، تازه رفتن طبقه دوم. هیچکسم جاشو نداده مادرم بشینه. اون موقع هم بیشعور بوده. مامانم دمپایی قرمز پاش بوده. خودشم نمیدونه چرا. قبل از زایمانم یه ساندویچی خورده.

پدر و مادر عزیزم به دو فرزندشون بسنده کرده بودن که مادرم، من و خواهر دوقلوم رو ناخواسته باردار میشه. خواهر دوقلوم که متاسفانه از بین میره (فک کنم ماه چهارم) و من به دنیا میام.

وقتی بدنیا اومدم مو داشتم و تپلی بودم. بابام تا من رو دیده گفته: "ااا مو داره". خواهر و داداشم در هنگام تولد کچل بودن.

 یه چیزی که خیلی بابتش از پدرم ممنونم، اسممه. چون تو فامیل اسم پسرخالم محمد. واسه همین همه میگفتن یه محمد هست دیگه محمد نذار، اما خداروشکر بابام بدون توجه به حرفشون اسم من رو محمد میذاره. کلا از اسمم خیلی خیلی خوشم میاد. حتی با وجود اینکه تمام فامیل من رو تا همین چن سال پیش محمد کوچولو صدا میکردن. دلیلشم واضحه به خاطر همون پسرخالم.

به عنوان شیرینی بابام پسته خریده بوده. اون روزیم که من رو میارن خونه، برقا رفته بوده. خاله زیبا هم که مث همیشه که بچه ای تو فامیل به دنیا میومده، اومده به مامانم کمک کرده. بیخود نیست اینهمه دوستش دارم. تو اون سالی که من به دنیا اومدم تقریبا تمام خاله ها، دایی و یکی از عمه هام بچه دار میشن یه کم زودتر یا بعد از من.